رادیو پیام
صدای ما را ایام هفته بین ساعات 12 تا 14 از موج اف ام ردیف 100/2 بشنوید

یادداشتهای مشکوک علم

هادی خرسندی

کتاب یادداشتهای مشکوک علم نوشته هادی خرسندی در برنامه کتابخوانی رادیو پیام توسط آقای ناصر زراعتی روخوانی شده است . با هم این کتاب را می شنویم. در شروع بخش اول شعر هادی خرسندی در مورد محمدعلی نجفی در مورد قتل همسرش نیز توسط آقای زراعتی روخوانی شده است. این شعر در وبسایت رادیو فردا منتشر شده است.

یاد داشت های مشکوک علم !!

چند روزی است کتاب ” یاد داشت های مشکوک علم ” را میخوانم . این کتاب مجموعه طنز آمیزی از هادی خرسندی است که به سبک و سیاق یاد داشت های علم نگاشته شده است .

سالها پیش بخشی از این یاد داشت ها را در روزنامه اصغر آقا خوانده بودم اما انتشار آن بصورت کتاب فرصت تازه ای بدست میدهد تا نقش تاریخی طنز را در قلمروی ادب و سیاست بهتر و بیشتر بشناسیم .

سر آغاز کتاب یاد داشتی دارد خواندنی از ابراهیم گلستان ، با همان سبک نوشتاری بی همتا و بی تقلیدش . و خطابه ای شیوا خطاب به هادی خرسندی که گهگاه به ذم شبیه به مدح و لحظاتی نیز به مدح شبیه به ذم میماند :

(اگر ما به هم سلامی داریم از من بشنو که باید امکانات فعلی فکر را و دریافت های فکر پرنده اوج گیرنده را دور تر از تمجید ها و تعریف هایی که به حق می شنوی بگسترانی . مهم نیست که کسی یا من ، یا صد ها و هزار ها تمجید کننده مجیز تو را بگوییم و بگویند . شمار آنها بر درازا و پهنا و ژرفای تو نمی افزایند …..اگر محتاج و یا گرسنه تمجید خودی از خودت بگیر ، به خودت بده ، اسم این خود پسندی نیست ، و هویت آن را خود پسندی مدان و مشمار ….و دریغ نکن از جرقه زدن بر این خیل تلنبار کم تکان خورده خسته ها ، خوابیده ها ، خمیده ها ، خنگ ها ، خوف گرفته ها ، خراب ها ….)

علینقی عالیخانی نیز – که مجموعه یاد داشت های علم به اهتمام و ویراستاری او منتشر شده است – در نامه ای که به هادی خرسندی نوشته است ضمن ابراز خوشحالی از چاپ چنین کتابی ، طنز نهفته در آن را طنزی کم نظیر دانسته است .

اینک بخش های کوتاهی از یاد داشت های مشکوک علم را با هم می خوانیم :

جمعه

صبح شرفیاب شدم . چند روز بود باران نیامده بود .اوقات شاهنشاه تلخ بود . من مخصوصا چتر همراه برده بودم و جلوی اعلیحضرت باز و بسته کردم .فرمودند : چرا چتر آوردی

عرض کردم :هر لحظه احتمال بارندگی میرود

این را که گفتم شاهنشاه روحیه شان شاد شد . برای اینکه غلام را خوشحال کنند فرمودند : امروز سه تا تانک چیفتن از انگلیس میخریم .

من هم برای اینکه شاهنشاه را خوشحال کنم عرض کردم : مهمان خوش اندامی که منتظرش بودید از لندن رسیده ، تشریف نمیبرید گردش ؟

با خرسندی فرمودند : بله ، بله ، حتما باید رفت گردش .

شنبه

———

پیش از ظهر شرفیاب شدم . به عرض رساندم سفیر امریکا تقاضای شرفیابی دارد

فرمودند : بیست ثانیه بهش وقت بده

عرض کردم : قربان کم نیست ؟

فرمودند : نه ، پنج ثانیه برای تعظیم ، پانزده ثانیه هم برای اینکه ما محلش نگذاریم !

از وقتی که آن دخترک امریکایی شوخی شوخی لمبر اعلیحضرت را گاز گرفته ، شاهنشاه بزرگ ما با سفیر امریکا سر لج افتاده اند ، در حالیکه آن بیچاره روحش خبر ندارد که در ویلای نوشهر چه اتفاقی افتاده . البته شاهنشاه نمیدانستند من علت بی مهری شان را میدانم . وانمود کردند بخاطر جنایات امریکا در ویتنام ناراحت تشریف دارند .

فرمودند : این امریکایی ها وحشی اند ، از روبرو آدم را می بوسند ، از عقب گاز میگیرند .

عرض کردم : چه عرض کنم ؟

چهار شنبه

———–

صبح شرفیاب شدم . شاهنشاه روزنامه اطلاعات دست شان بود .خنده میفرمودند .من هم مقداری خنده عرض کردم .

فرمودند : این عکس را ببین

آن عکس را دیدم . فرمودند : این بابا را نگاه کن

آن بابا را نگاه کردم .

فرمودند : این آخوند کیه ؟

عرض کردم : یکی از حضرات آیات عظام هستند

فرمودند : چکار میکند ؟

عکس را دوباره نگاه کردم . به عرض رساندم : دارد اولین کلنگ مسجد و حسینیه ارشاد را به زمین میزند

فرمودند : چرا مثل عمله ها کلنگ میزند ؟

عرض کردم : قربان ! مگر عمله حق استفاده از عبا و عمامه را ندارد ؟

اول خنده فرمودند . دوم فرمودند : به روحانیت که توهین میکنی ممکن است ائمه اطهار را دلخور کنی .

شنبه

——-

بعد از ظهر با دختری که قرار بود امشب شاهنشاه ببینند دیدار کردم . شاهنشاه خواسته بودند آداب مخصوصی را یادش بدهم . من هم سعی خودم را کردم . دخترک خنگ بود خوب یاد نمیگرفت . پدرم در آمد تا یادش دادم . البته اولین چیزی که یادش دادم این بود که دهانش قرص باشد . نه به کسی بگوید شاه با او چکار کرد نه به شاه بگوید من با او چکار کردم .

شنبه

——-

سر صبحانه شرفیاب شدم . شاهنشاه از وضع بارندگی در کشور خوشحال بودند .

فرمودند : از بس دعا کردیم اینهمه باران آمد .

عرض کردم :‌جسارت است ، شاهنشاه اگر یک کمی کمتر دعا بفرمایند که سیل نیاید بهتر است

اعلیحضرت روی پاشنه پا به طرف پنجره چرخیده فرمودند : دعا که اندازه ندارد

عرض کردم : چرا ندارد ؟ همین روحانیون که از اوقاف پول میگیرند ، نگاه بفرمایید ، به اندازه حقوق شان شاهنشاه را دعا میکنند . اصلا بیخود پول به آخوند ها میدهید

اعلیحضرت همایونی فرمودند : ما از جیب خودمان نمیدهیم . حضرت عباس بودجه آنها را میریزد به حساب اوقاف

دیگر هیچ عرض نکردم .فقط خوشحال شدم که یک چنین رهبر با اعتقاد و با ایمانی بر کشور ما حکومت میکند ، ولی البته میدانستم حضرت عباس از این ولخرجی ها نمیکند

برگرفته از فیس بوک هادی خرسندی

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

This website uses cookies to improve your experience. We'll assume you're ok with this, but you can opt-out if you wish. پذیرفتن ادامه